تبليغاتX
آوازهای نخوانده

آوازهای نخوانده

اندکی دیگر تحمل کن مرا ! هنوز آوازی مانده تا بشنوی ! آوازی نخوانده ...

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از توبستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

 

چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

 

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

 

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

 

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 

( اُنس با سعدی هدیه ای بود از یک دوست )

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

دنیایی که دل ندارد

دل آرا به چه کارش می آید ؟!

درد اینست که مرگ این گُل نیز

آخرین ضجّهء خشکسالیِ شرافتِ این باغ بی باغبان

 نخواهد بود !

 

میبینی گندم جان ؟!

جلّاد بجای هر گُلی که به دار می آویزد

مرگی میکارد !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

از میِ عشق که به جام جانم حتّی قطره ای هم نریختی ...

پس

این جام تهی را از شوکران نفرتت هم بی نصیب بگذار !

این آخرین خواهش من است !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

فراموش کردن

کاری نیست که همه بتوانند به سادگی از عهده اش بر بیان !

برای تو

ساده تر از خوردن یک جام شراب !

ساده تر از یافتن دوستانی تازه !

ساده تر از گفتن یک دروغ !

ساده تر از گفتن " دوستت دارم " !

برای من

کمی دشوار !

دشوار به اندازهء صبوری در برابر نگاه ناپاک دیگران به آنکه خیال میکردی دوستت دارد !

دشوار به اندازهء خداحافظی در صبحدم کوچه ای دلگیر در سرزمینی غریبه !

دشوار به اندازهء اینکه کسی را دوست بداری امّا بخواهی که دلواپسش نباشی !

دشوار به اندازهء انکار خودم !

دشوار به اندازهء تبعید قلبم به سرزمین هیچکس !

.

.

.

باور کن !  فراموش کردن  آنقدر که برای تو ساده و آنیست برای من نیست !

پس در این کار راهنماییم نکن !!!

 

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط شهرام |