روبه روی کوچهء خاطره ها
مینشینم کنار این پنجره
و خودم را میسپارم به آغوش خواب آلوده اش !
شاید
باز آمدنت تعبیر شود
در این خواب پشت پنجره !
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط شهرام
|

دل ابری !
دیده ابری !
خانه ابری !
تمام روزگارم بی تو ابری !
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط شهرام
|

فصلی آغاز شده ،
فصل دلتنگیها !
تا کی شود که تو باز آیی ؟!!!
تا آن وقت عزیز و زمان ناب
این زندگی من همین یک فصل را بیشتر نخواهد داشت !
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط شهرام
|

مسافر رفت !
چند روزی از ابر بی منت مهربانیش
بر عطش کهنه ناباوریم بارید و . . .
مرا به همنشینی آوازها و غزلها برد و . . .
مسافر رفت !
+
نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط شهرام
|

عزیز دل من ، باران !
من کویریم که حتی
نم بار هم در باورم نقش نمی گیرد !
تو چگونه از من باور رگبار را طلب کردی ؟!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط شهرام
|
