هیچّی نگو ! آخه درست همون موقعی که پرندهء سکوت میاد و رو گل لبهات میشینه ، زیباترین غزلهای دنیا رو میشه توی چشمات پیدا کرد ! و من ـ این آوازه خونه کوچه گردِ تو ـ هنوز نمیدونم که با کدوم گوشهء آواز میشه حتّی فقط یک مصراع از غزل ِ نگاهتو خوند ! هیچّی نگو ! بذار با همین صدای زخمیم ، فقط یه نفس بخونمت !
+
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط شهرام
|

تو را سپاس فراوان می گویم ای خدای من ، ای که مرا بسیار بیشتر و بهتر از خودم میشناسی ، ای که هدایتم میکنی و در امانم میداری از نا مهربانان ! حتی درست در آن لحظاتی که در تلاشم تا به اتفاق دیدار کسی برسم ! تو نجاتم میدهی از آن سانحه ! چون تو میدانی در پس دیدار چشمان کسی که وجود قابل ترحمش را پشت واژه های گوناگون پنهان کرده ! جز دل سوختن و دل ریختن هیچ نصیبم نخواهد شد ! تو را بی حد سپاس ! تویی را که به من آموختی که عشق در سکوت لبها و غوغای دلها متولد میشود ، پس آنجا که لبها غوغا میکنند بر دلی تابش نور عشقی رخ نخواهد داد !!!
+
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط شهرام
|

حدیث شب مکرّر شد از بس که آفتابی ندمید ! « بنمای رُخ » ای آفتاب نیمه شب !
+
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط شهرام
|

صلح فرزند عدالت است و عدالت ، فرزند انسانیت . انسان باشیم تا شاید روزی فرا رسد که دیگر بُمبی نقطهء پایان مشق شب کودکان دنیا نباشد ! آمین
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط شهرام
|
