بر روی ما نگاه خدا خنده می زند ! هرچند رَه به ساحل لطفش نبرده ایم ! زیرا چو زاهدانِ سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا مِی نخورده ایم !!! پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مُهر نماز از سر ریا ! نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریبِ خلق بگوئی خُدا خُدا ! ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت ! او می گشاید ... او که به لُطف و صفای خویش گوئی که خاکِ طینتِ ما را ز غم سرشت ! آن آتشی که در دل ما شُعله می کشید گر در میانِ دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکارهء رُسوا نداده بود ! بُگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایتِ عشق مُدام ما " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جَریدهء عالم دَوام ما " ! - شاید این شعر بهترین شعر حقیقی فروغ باشه - شاید ! - - شعری برای همین امروزها - برای همین ما گناهکاران رسوا !!! -
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1384ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط شهرام
|

پنجره خیس کوچه خیس برگای روی درختا همه خیس برگای روی زمینم همه خیس شهر من خیس شهر تو خیس چشمای تو خواب چشمای من خیس !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط شهرام
|

یکی داره گریه میکنه ! اونوقت ما خیال میکنیم که داره بارون میاد !!!
+
نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1384ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط شهرام
|

راستی ! امروز یه مهمونِ عزیز برام اومد - از پاییز رسیده بود ! لباس زرد و نارنجی تنش بود - معلوم بود که طفلکی کُلّیم زیر بارون مونده - یه برگ کنار پنجرهء اتاق من که باد اونُ با خودش نبرده بود !
+
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1384ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط شهرام
|

میبینی ؟! داره بارون میاد !
و بازم من - توی این تنهاییام -
دلمشغولِ راز همیشه نهفته این رسم -
- اتّفاق بارانی بعد از دیدار تو -
می مانم !!!
" راستی ! چرا همیشه بعد از دیدار تو بارون اتّفاق می افته ؟!! "
+
نوشته شده در شنبه 14 آبان1384ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط شهرام
|

" وقتی هستی همه دردامُ فراموش میکنم ! جایِ فانوس با یه فوت خورشیدُ خاموش میکنم ! وقتی نیستی تک و تنها میشینم رو به خودم! به صدایِ هِق هِقم تو آینه گوش میکنم! تو کدوم حنجره موندی ای ترانهء نجیب ؟! از کدوم قصّه رسیدی آشنایی یا غریب ؟! مثل بُغضی واسه گریه مثل قصّه واسه خواب . . . "
+
نوشته شده در جمعه 13 آبان1384ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط شهرام
|

بهانه ای بودی برای لبخند بهانه ای هستی برای گریه !!! همیشه بهانه ای هست !
+
نوشته شده در شنبه 7 آبان1384ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط شهرام
|

یادمه وقتی گریه میکردی دیگه هیچ ابری تو دنیا جرأتِ باریدن نداشت !!! راستی چند وقته که بارون نمیاد ! نکُنه بازم داری جرأتِ ابرا رو ازشون میگیری ؟!!
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط شهرام
|

چه بخواهم - چه نخواهم !
چه بخواهی - چه نخواهی !
تو اتفاق افتاده ای در زندگی من !
و چه بخواهی - چه نخواهی
اتفاق عزیزی هستی !
آنقدر عزیز که شاید
یکی ازهمین روزها
تبِ دل سپردن به تو
آب کند یخ بستگیهای دیرینهء قلبم را !
شاید
یکی از همین روزها
بی وحشت دوستت بدارم !
چه بخواهم - چه نخواهم !
چه بخواهی - چه نخواهی !
+
نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1384ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط شهرام
|
