تبليغاتX
آوازهای نخوانده

آوازهای نخوانده

اندکی دیگر تحمل کن مرا ! هنوز آوازی مانده تا بشنوی ! آوازی نخوانده ...

 

خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است


 باری از خون ، پهنه ی برزن و میدان سرخ است


 ده به ده ، پرچم خشم است که بر می خیزد


 مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است


تا گل خونی فریاد در این باغستان


 ساقه از ضربه ی شلاق زمستان سرخ است


 وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران


 تا در این دشت ، غرور کینه داران سرخ است


 روسیاه است اگر این شب مردم کش بد


 تا دم صبح وطن ، سینه ی یاران سرخ است


 با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است


 ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

تو دل نداری و غم هم نداری  اما من

.

خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم !

 

+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

بگذارسربه سينه من تا كه بشنوي
 آهنگ اشتياق دلي دردمند را
 
شايدكه بيش ازاين نپسندي به كارعشق
 آزار اين رميده سردركمند را
 
بگذارسربه سينه من تابگويمت
 اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
 
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
 عمريست درهواي تو ازآشيان جداست
 
دلتنگم آنچنان كه اگر بينمت بكام
 خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
 
شايدكه جاودانه بماني كنارمن
 اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
 
تو آسمان آبي آرام و روشني
 من چون كبوتري كه پرم درهواي تو
 
يك شب ستاره هاي تورا دانه چين كنم
 بااشك شرم خويش بريزم به پاي تو
 
بگذارتاببوسمت اي نوشخندصبح
 بگذارتابنوشمت اي چشمه شراب
 
بيمارخنده هاي توام بيشتربخند
 خورشيدآرزوي مني گرم تر بتاب
 
فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از توبستانم

قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

 

چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

 

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

 

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

 

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی

شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

 

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت

من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

 

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 

( اُنس با سعدی هدیه ای بود از یک دوست )

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

دنیایی که دل ندارد

دل آرا به چه کارش می آید ؟!

درد اینست که مرگ این گُل نیز

آخرین ضجّهء خشکسالیِ شرافتِ این باغ بی باغبان

 نخواهد بود !

 

میبینی گندم جان ؟!

جلّاد بجای هر گُلی که به دار می آویزد

مرگی میکارد !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

از میِ عشق که به جام جانم حتّی قطره ای هم نریختی ...

پس

این جام تهی را از شوکران نفرتت هم بی نصیب بگذار !

این آخرین خواهش من است !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

فراموش کردن

کاری نیست که همه بتوانند به سادگی از عهده اش بر بیان !

برای تو

ساده تر از خوردن یک جام شراب !

ساده تر از یافتن دوستانی تازه !

ساده تر از گفتن یک دروغ !

ساده تر از گفتن " دوستت دارم " !

برای من

کمی دشوار !

دشوار به اندازهء صبوری در برابر نگاه ناپاک دیگران به آنکه خیال میکردی دوستت دارد !

دشوار به اندازهء خداحافظی در صبحدم کوچه ای دلگیر در سرزمینی غریبه !

دشوار به اندازهء اینکه کسی را دوست بداری امّا بخواهی که دلواپسش نباشی !

دشوار به اندازهء انکار خودم !

دشوار به اندازهء تبعید قلبم به سرزمین هیچکس !

.

.

.

باور کن !  فراموش کردن  آنقدر که برای تو ساده و آنیست برای من نیست !

پس در این کار راهنماییم نکن !!!

 

+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

گویا دیگر چاره ای نمانده !

باید " دوستت دارم " را  از یاد ببرم !

پس هزار بار " دوستت دارم " را خط میزنم . . .

و هزار بار خود را . . . !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

اعتراف میکنم !

بی هیچ ترسی

بی هیچ تردیدی

این روزها دلتنگی تو میهمان من است ... !

سایه به سایه

رُخ به رُخ !

 

 

+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

 

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

 دلتنگم  و  دیدار تو   درمان من است

بی رنگ رخت  زمانه  زندان من است

بر هیچ دلی  مباد  و  بر هیچ  تنی

آنچ از غم  هجران تو بر جان من است

+ نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

   تو را دیدم 

   و با نگاهی  متولد شدم !

   من ، دوباره متولد شدم  !

   از نگاهی به رنگ بیکرانهء  اقیانوسها  !

    از نگاهی به همان پر عمقی سِحر کنندهء جنگلهای شمالگان سرزمینم !

   من از نگاه تو  دوباره متولد شدم ، برای یک زندگی عاشقانهء کوتاه !

 

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط شهرام |

 

 ساکن شهر عروسکهای هزار صاحبم !
 شهر عروسان هنوز به حجله نرفته  بیوه شده !

 می جنگم   با تمام توانم     با تمام غرورم     با تمام جانم !

  می جنگم   تا کودکیم گُم نشود   در این ازدحام گنگ هوس ! در این آشفته سرای غریزه !

 دلبسته’ آن فرداییم که نصیب این کودک باز مانده از جنگ ! نوازش دستان مهربان تو باشد !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

     شب تو  بد نیست  !

  پناه ستاره است و حافظ  نور ؛

 

  شب من  بد است  !

  ستاره کُش است و  قاتل  نور  !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

     روبه روی کوچهء  خاطره ها 

    مینشینم  کنار این  پنجره

    و خودم را  میسپارم   به آغوش  خواب آلوده اش  !

    شاید

    باز آمدنت  تعبیر  شود

    در این خواب پشت پنجره !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

دل   ابری !

دیده  ابری !

خانه ابری !

تمام روزگارم   بی  تو  ابری  !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

   فصلی  آغاز  شده  ،

   فصل دلتنگیها  !

   تا  کی  شود  که  تو  باز  آیی  ؟!!!

   تا  آن  وقت  عزیز و  زمان  ناب

   این  زندگی  من  همین  یک  فصل  را  بیشتر  نخواهد  داشت  !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

       مسافر  رفت !

        چند روزی از ابر  بی منت مهربانیش

        بر عطش کهنه ناباوریم  بارید و  . . .

        مرا  به همنشینی آوازها و غزلها برد و  . . .

 

        مسافر رفت !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

  عزیز دل من ،  باران !

  من  کویریم که  حتی

  نم بار  هم  در  باورم  نقش  نمی گیرد !

  تو   چگونه  از  من  باور  رگبار  را  طلب  کردی ؟!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط شهرام |

 

     پاییز     بهاریست  که  عاشق  شده است !

+ نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط شهرام |